مقوايی‌شدن امام راحل در دوران امام جاهل

مجموعه‌عكس‌های «مراسم نمادين ورود تاريخی امام خمينی (ره) به ميهن اسلامی» پوزخندی تلخ است به سرشت و سرنوشت يكسان همه‌ی انقلاب‌های ايدئولوژيك: فروكاسته‌شدن و چلانده‌شدن آرام‌آرام ارزش‌ها و آرمان‌ها و از ميان برداشتن يك‌به‌يكِ ياران ديروز و رسيدن به تصويری تخت و خوانشی تك‌بعدی از انقلاب و ضد انقلاب.

بازنمايی تصوير پلكان معروف هواپيمای ايرفرانس در اين سال‌ها در دست‌گاه تبليغاتی جمهوری‌اسلامی گواهی بر همين ادعا است كه نخستين هم‌رزمان همه‌ی انقلاب‌های ايدئولوژيك يكی يكی به دست آن كسی كه از همه فرصت‌طلب‌تر و فريب‌كارتر است حذف يا طرد می‌شوند. پله‌های پلكان هواپيما يكی يكی حذف می‌شود تا تنها پله‌ی آخر پيدا باشد كه خمينی دست در دست مهمان‌دار ايستاده است،‌ هم‌چون اسطوره‌ای يخ‌زده در زمان و مكان كه نه راه پسی دارد و نه راه پيشی. اسطوره‌ای كه در حال حركت نيست، برای هميشه همان جا ايستاده است و انگار ميلی (يا اجازه‌ای) برای ورود به «ميهن اسلامی» ندارد.

آن فرصت‌طلب فريبكار همه‌ی انقلاب‌های ايدئولوژيك اما در كسوت يك دباغ ماهر يكی يكی خودی‌ها را به صف ناخودی‌های پلشت و ناخالص و بی‌بصيرت می‌راند و دست‌گاه تبليغاتی زير فرمان او هم، روز از پس روز، نياز بيش‌تری می‌بيند برای تاكيد بر انقلاب ناب و راستين كه هيچ مفهوم و معنای دقيق و مشخصی ندارد اما مصداقش در همه حال همان «رهبر فرزانه» است. آن چه استالين بر سر تروتسكی‌ها و خامنه‌ای بر سر احمدخمينی‌ها و رفسنجانی‌ها آورد همه نمونه‌ای از همين روايت كلاسيك «انقلاب» است كه به‌خوبی در داستان «مزرعه‌ی حيوانات» جورج اورول نمادينه شده است.

نكته‌ای جالب و كم‌تر ناگفته اما اين است كه «جانشين رهبر انقلاب» پس از برداشتن همه‌ی رقيبان از سر راه، به خود «رهبر فقيد انقلاب» هم رشك می‌ورزد و می‌كوشد كم كمك از زير سايه‌ی سنگين او به درآيد. چسباندن نام «امام» به خامنه‌ای كه نخست از سوی پاچه‌خواران دوآتشه و به شكلی پراكنده آغاز شد،‌ كم كمك به اصلی خدشه‌ناپذير در تبليغات رژيم بدل می‌شود و خامنه‌ای پس از تثبيت و كنار گذاشتن «مقام عظما» برای خود، چشم به تسخير جای‌گاه «امام» دوخته است. اين روند نشانه‌ای از همان رشك و عدم اعتماد به نفس خامنه‌ای در برابر ميراث سنگين «امام راحل» است. برای «امام شدن» خامنه‌ای، خمينی بايد زبانش را ببندد،‌ تخت و يك‌بعدی شود و تنها در هيات يك امام مقوايی، برای هميشه در انتظار ورود تاريخی به ميهن اسلامی بماند. امام سطحی،‌ امام در سطح مانده، با آرايش و جلوه‌ای مصنوعی و تحت‌الحفظ قرائت خاص «آقا» از شرايط موجود. امام هايپررئال!

Published in: on 2012/02/01 at 2:15 ب.ظ.  Comments (6)  

مسير مزخرف ونك – ولی‌عصر

قرار بود در سال‌روز كودتای انتخاباتی بيست و دو خرداد 1388 و به ياد رهبران و همه‌ی كوشندگان دربند جنبش سبز، راه‌پيمايی اعتراضی برگزار شود. بسيار هم خوب. قرار شد اين بار هم راه‌پيمايی سكوت برگزار شود. آخه… باشد، باز هم بسيار خوب. اما چرا مسير مزخرف ونك – وليعصر؟

هدف راه‌پيمايی سكوت چه بود؟ به رخ كشيدن شمار مردم معترض به حكومت؟ روحيه‌دادن به مردم معترض برای ادامه‌ی مبارزه؟ پيدا شدن فرصتی برای به هم پيوستن جزيره‌های جمعيت و دادن شعار و كشيدن فرياد و خالی‌كردن اين بغض سياه؟

خب با انتخاب مسير ونك – ولی‌عصر كه هيچ‌كدام از اين اهداف محقق نشد. مسير شمال به جنوب اين محور مدتی است كه به اتوبوس‌های تندروی راه‌آهن – تجريش اختصاص يافته و همين مسير ويژه مانع بزرگی بود كه يك راه‌پيمايی موثر شكل نگيرد. ماشين‌های يگان ويژه و ون‌های نيروی انتظامی و گله‌ی بسيجی‌های موتور سوار به‌راحتی در همين مسير جابه‌جا می‌شوند و نيروهای خود را بر حسب جمعيت معترضان در نقاط مختلف اين مسير بازتوزيع می‌كنند. اين مسير ميدان خودنمايی و ويراژ دادن بسيجی‌های موتور سوار و ارعاب جمعيت هم هست و از سوی ديگر مانع می‌شود كه جمعيت معترض در پياده‌روهای دو سوی خيابان به هم بپيوندند.

همه‌ی ايرادهايی كه به مسير انقلاب – آزادی وارد بود و از همان مسير ويژه‌ی اتوبوس‌های تندرو ناشی می‌شد به همين مسير ونك – ولی‌عصر هم وارد است. انتخاب مسير راه‌پيمايی نبايد كاری سرسری و از سر رفع تكليف باشد و درست چند شب مانده به روز اعتراض چشم‌ها را ببنديم و بر نقشه‌ی تهران فرود آريم.

برگزيدن يك مسير مناسب پيش‌نياز شكل‌گيری يك تجمع موثر و روحيه‌بخش است، مسيری كه انتقال نيروهای سركوب در آن (به‌راحتی مسيرهای كليشه‌ای انقلاب – آزادی و ونك – ولی‌عصر) انجام نگيرد و تجمع تنها نيمی از آن جمعيت معترضی كه امروز به خيابان‌های تهران آمده بودند باعث راه‌بندان بشود و شكل‌گيری هسته‌ی اوليه‌ی تظاهرات را آسان كند.

روزهای اعتراضی بيست و پنجم خرداد و سی خرداد و … در پيش است و مردم همانند امروز باز هم خواهند آمد. اما آيا زمان بازنگری در كليشه‌ها و انتخاب مسير صحيح راه‌پيمايی فرانرسيده است؟ آيا از انتخاب مسيرهای كليشه‌ای خسته نشديد؟

Published in: on 2011/06/12 at 6:57 ب.ظ.  Comments (4)  

ضد خبر مدحی

چرا مستند «الماس فريب» در اين مقطع زمانی از تلويزيون جمهوری‌اسلامی پخش می‌شود؟ چهار روز بيش‌تر به «سال‌روز» كودتای سياه انتخاباتی و بركشاندن تقلب‌آميز محمود احمدی‌نژاد بر صندلی رياست‌جمهوری ايران نمانده است. زشت‌كاری بيش از اندازه‌ی رژيم در ستم به نسرين ستوده، هم او كه با دست‌های دست‌بند خورده هم‌سرش و پدر سه فرزندش را در بی‌دادگاه رژيم در آغوش می‌كشد، و نيز ستم به هاله‌ی سحابی كه در مراسم تشييع جنازه‌ی پدرش با دل و پهلويی شكسته به قتل می‌رسد وجدان عمومی جامعه را زخمی كرده است. اين صحنه‌ها هيچ‌گاه از حافظه‌ی جمعی مردم ما پاك نخواهند شد همان‌گونه كه چشم‌های نيمه‌باز و چهره‌ی در خون نشسته‌ی «ندا» در ذهن ما و جهانيان حك شدند، همان‌گونه كه سهراب،‌سهراب جوان‌مرگ برای هميشه با آن دست‌بند سبز كنار مادرش نشسته است در بيست و پنج خرداد. از سوی ديگر آشوب و دودستگی در هيات حاكمه‌ی كودتاچی كه به دريدن هم سرگرم شده‌اند و اوضاع نابه‌سامان و آشفته‌ی اقتصادی و اجتماعی اين روزهای ايران بر هيچ كس پوشيده نيست. اين‌ها همه را كه كنار هم بگذاری می‌بينی كه دستگاه تبليغاتی رژيم چاره‌ای جز برساختن يك ضدخبر گنده و يك لاف دهان پر كن برای به نمايش گذاشتن نوعی مانور اقتدار و ادعای اشراف بر اوضاع ندارد.

ضد خبر مدحی درست در همين روزها و در همين چارچوب تببينی معنا و ضرورت می‌يابد وگرنه رفتار مشكوك و به‌شدت دروغ‌پردازانه‌ی ايشان از همان ابتدای ظهور ايشان در سايت‌های اينترنتی با شك و ترديد آگاهان و كوشندگان جنبش روبه‌رو بود. حدود يك‌سال پيش آقای صادق رحيمی در وبلاگ‌شان هشدار دادند كه فريب پروژه‌ی «مدحی» را نخوريم و مطلب ايشان در سايت «بالاترين» (مراقب باشيم سادگی دوستان‌مان كار دست‌مان ندهد؛ در باب نوری‌زاده و دوست جديدشان «سردار»)  حنای نداشته‌ی آقای مدحی را بی‌رنگ كرد. همان‌جا نوشتم كه « بايد هميشه و در همه جا از تب زرد دوری كنيم و وقتی موجی زرد ناگهان به پا مي‌خيزد لختی كنار بكشيم و با خودمان زمزمه كنيم اگر چيزی بيش از اندازه خوب و حقيقی به نظر می‌رسد، حقيقی‌نيست!». اكنون لازم است كه همان حرف را در برابر پروژه‌ی «الماس فريب» نيز زمزمه كنيم:

اگر چيزی [مستند فريب] بيش از اندازه خوب و حقيقی به نظر برسد،‌ …

Published in: on 2011/06/08 at 7:03 ب.ظ.  Comments (1)  

سفيدبرفی محجبه و هفت كوتوله‌ی اسيدپاش

خواستگار سمجی به نام «مجيد موحدی» پس از شنيدن پاسخ نه، به چهره‌ی «آمنه‌ی بهرامی» اسيد پاشيده و دادگاه جمهوری اسلامی هم او را به قصاص، كور كردن هر دو چشم با اسيد، محكوم كرده است. در روز موعود اما اجرای حكم به دلايل نامشخصی به عقب می‌افتد و پرسش‌هايی از اين دست گريبانم را می‌گيرد كه چرا در ايران كنونی، كينه‌جويی به شكل پاشيدن اسيد فزونی گرفته است؟ چرا در بيش‌تر اسيدپاشی‌ها اين مردان‌اند كه به زنان اسيد می‌پاشند؟ چرا به «چهره»‌ی زنان اسيد می‌پاشند و نه جای ديگری از پيكر آنان؟ كيفر اسيدپاش بايد چه‌گونه باشد تا در عين بازدارندگی، به گودنای انسان‌ستيزی نلغزد؟

در نگاه نخست، اين رخ‌داد يك كينه‌جويی فردی (مجيد) است و خواست قصاص (آمنه) را هم می‌توان نوعی انتقام‌گيری فردی دانست اما پرسش‌های بالا نشان‌دهنده‌ی سويه‌های گروهی و اجتماعی كل اين ماجرا است. الگوهای رفتاری در جامعه‌ی كنونی ايران برخی از مردان (يك گروه اجتماعی) را به جايی می‌كشاند كه خشم خود از زن (يك گروه اجتماعی ديگر) ناموافق را به صورت پاشيدن اسيد به «چهره»‌ی او (و نه جای ديگری از پيكرش) نمودار كنند. در همه‌‌ی اين مرحله‌ها كنش‌ها و واكنش‌های اجتماعی آشكار را می‌توان ديد: چرا برخی مردان در ايران كنونی به خود حق می‌دهند به زنی كه بر پايه‌ی خرد خود هم‌سری آن‌ها را نپذيرفته اسيد بپاشند؟ مگر زنان ايرانی عاشق مردان نمی‌شوند و در برخی موارد از آن‌ها پاسخ «نع» نمی‌شنوند؟ پس چرا زنان به مردان ناموافق اسيد نمی‌پاشند؟

اسيدپاشی مردان به زنان در ايران كنونی به هر دليل كه باشد، به مناسبات بيمارگونه‌ی حاكم بر مردان و زنان ايرانی نيز ربط دارد، مناسباتی كه به مرد اين احساس را می‌دهد كه زن ملك طلق او است و اصولن حق حرف‌زدن ندارد چه برسد به مخالفت كردن؛ همان مناسباتی كه يك مرد را در برابر پاسخ «نه» زن چنان از خود بی‌خود می‌كند كه دست به اين كار وحشيانه بزند و يك عمر زجر و سوز و گداز را نصيب هم‌نوع خود كند. خواستم بگويم كار حيوانی، اما خوب كه نگريستم ديدم حتا حيوانات وحشی هم چنين آزار و زجری را چه بر هم‌نوع خود و چه بر ديگر حيوانات روا نمی‌دارند.

با پيش‌رفت كشور در سطح سواد و تحصيلات در سال‌های پس از انقلاب انتظار می‌رفت از ميزان اسيدپاشی كاسته شود اما آمار رو به فزونی آن نشان می‌دهد حكومت دينی كنونی و الگوهای رفتاری مردسالارانه‌ای كه تبليغ می‌كند در اين رخ‌داد ظاهرن فردی بی‌تاثير نيست. يكی از الگوهای اين حكومت دينی تصوير زن مطلوب به عنوان زن محجوبه‌ی مستوره‌ی فرمان‌بردار است كه از آقا/هم‌سر/ شوهر/ مرد / برادر / پسر خود حرف‌شنوی كامل دارد. اين الگو به نظر برخی مردان چنان طبيعی و ازلی – ابدی است كه شنيدن «نع» از سوی يك زن را به اتفاقی سخت غيرقابل‌تحمل بدل می‌كند. پس حكومتی كه در منبرها و بلندگوهای تبليغی خود چنان چهره‌ای از زن مطلوب و «طبيعی» ترسيم می‌كند در شكل‌دادن به ذهنيت ِ مردسالار مرد اسيدپاش سهيم است و خود اين حكومت متهم رديف‌دوم پرونده است.

حكومت دينی كنونی آسيب ديگری نيز به رابطه‌ی زن و مرد ايرانی زده است، آسيبی بسيار مهم كه با اسيدپاشی‌ها نيز مرتبط است. به دنبال سی سال حجاب اجباری، زنان ايرانی كه مانند ديگر هم‌نوعان خود (يعنی مردان) زيباپسند و زيباجو هستند چاره‌ای نداشتند جز اين كه زيبايی زنانه را در چهره‌ی خويش متمركز كنند. پيكر زن (اين منبع مهم زيبايی زنانه) به‌اجبار در حجاب فرورفت تا چهره‌ی زن ايرانی به عنوان تنها منبع مطلوبيت و زيبايی اهميت دوچندان و فزاينده‌ای پيدا كند. [آمار بسيار بالای جراحی زيبايی بينی يكی از پيامدهای اين تمركز بر چهره‌ی زن بود.] و صد البته، پاشيدن اسيد بر چهره‌ی زن هم محروم كردن او از تنها منبع زيبايی و خودنمايی‌اش در جامعه‌ی كنونی ايران است. تمركز زيباشناختی جامعه‌ی مردسالار ايرانی بر چهره‌ی زن، مرد خشم‌آگين را هم به سوی خويش می‌كشاند تا زهر خشم خود را همان جا، بر چهره‌ی زن، خالی كند.

حكم دادگاه جمهوری اسلامی، كور كردن هر دو چشم مرد اسيد پاش، در نگاه بسياری از كارشناسان حكمی ناانسانی و ناقانونی است. توگويی حكومت دينی كنونی در رفتاری واكنشی كوشيده با اين حكم غليظ و شديد، دامن خود را از دست‌داشتن در اسيدپاشی پاك كند. هيچ‌كس با مجازات مردی چنين افسار گسيخته مخالفتی ندارد، هيچ كس نمی‌گويد كيفر مردان اسيدپاش نبايد به‌گونه‌ای باشد كه درس عبرتی شود برای ديگر مردان بی‌تاب، اما يك مساله‌ی مهم در ميان است: حكومتی كه خود هم‌دست هرروزه‌ی مردان در خواركردن زنان و زجر دادن آن‌ها است، حكومتی كه خود سی سال است اسيد حجاب اجباری را بر پيكر زنانه جاری ساخته تا چه اندازه صلاحيت دارد برای مردی بی‌تاب كه شاگرد مكتب خودش بوده چنين حكمی صادر كند؟

Published in: on 2011/05/16 at 3:31 ب.ظ.  Comments (6)  

بن‌لادن زنده است مُرده

آمريكا مدعی شده «اُسامه بن‌‌لادن» را در يورشی برق‌آسا به درون خاك پاكستان كشته است. برای نشان‌دادن راستی اين گفته، گواه‌هايی هم پيش كشيده‌اند: ساختمانی در شصت كيلومتری مركز پاكستان، تصويرهايی از به‌هم‌ريختگی اين خانه و خون بر كف اتاق‌ها، يادداشت‌ها و سندها و نقشه‌هايی از يك حمله‌ی احتمالی به آمريكا و فيلم‌هايی از زمان زنده‌بودن اُسامه كه می‌گويند از همين خانه به دست آمده است. می‌گويند قوانين اسلام را بر جنازه‌اش به جا آورده و بعد آن را در دريا انداخته‌اند. اوباما بهانه‌هايی آورده و از انتشار عكس‌ها و فيلم‌های جنازه‌ی اُسامه  سر باز زده  و همين كار گمان‌هايی را بر سر درستی يا نادرستی اين خبر برانگيخته است. من در جای‌گاهی نيستم كه دروغ و راست اين خبر را آشكار كنم و تنها می‌خواهم اين خبر  و پيامدهای آن را از ديدگاه نشانه‌شناسی و اسطوره‌سازی بررسم.

راست است كه همه‌ی گواه‌های داده‌شده تاكنون برای اثبات مرگ اُسامه كافی نيست. رسيدن به قطعيت و يقين درباره‌ی مرگ كسی تنها با ديدن جنازه‌ی او به دست می‌آيد. اُباما می‌گويد «هيچ ترديدی نيست كه بن‌لادن كشته شده» اما از نشان‌دادن تصوير جنازه به بهانه‌ی دل‌خراش‌بودن خودداری می‌كند. او پس از گفتن جمله‌ای بسيار بُراو قاطع، دست به كاری بسيار ترديد آفرين می‌زند. درست همين رفتار دوپهلو و رندانه‌ی اوباما است كه تخم بدگمانی را در دل‌ها كاشته و خبررسانی قطره‌چكانی و ضد و نقيض پس از آن هم اين بدگمانی را بارورتر كرده است: گروهی می‌گويند بن‌لادن زنده است و كشته نشده، گروهی می‌گويند بن‌لادن را زنده به بند كشيده‌اند اما وانمود می‌كنند كه او را كشته‌اند. يكی هم چون «حيدر مصلحی» (وزير اطلاعات ايران كه سرانجام به كابينه راهش داده‌اند) می‌گويد اسناد موثقی در دست دارد كه نشان می‌دهد بن‌لادن را مدت‌ها پيش در جايی ديگر كشته‌اند و تازه خبرش را پخش كرده‌اند.

در نبود دال ِ «جنازه»، مدلول و مفهوم ِ «مرگ» اُسامه معلق و پا در هوا مانده و به همه‌ی اين بدگمانی‌ها ميدان داده است. نشانه‌ی «مرگ  بن‌لادن» كه هيچ‌گاه از دال «جنازه» مايه نگرفته نشانه‌ای ناكام و نيمه‌كاره است كه با مدلول خود جفت نمی‌شود؛ درمانده در ميانه‌های راه می‌ماند و زمينه‌ای م‍ی‌شود برای ناباوری.

نمی‌دانم هنگامی كه اين روی‌كرد نشان‌ندادن تصوير جنازه و ناكام‌گذاشتن نشانه‌ی «مرگ بن‌لادن» را برمی‌گزيده‌اند به پيامدهای آن بر اسطوره‌سازی هم نگاهی داشته‌اند يا نه، اما اين روی‌كرد هوش‌مندانه به‌خوبی جلوی ساخت اسطوره از بن‌لادن را می‌گيرد. طالبان و سينه‌چاكان اسامه در سراسر جهان هنوز سردرگم و سرگردان‌اند كه آيا او زنده است يا مرده. حتا اعلام رسمی مرگ او در برخی از سايت‌های منسوب به اين گروه هم نتوانسته جلوی اين ترديد هر دم فزاينده را بگيرد. نشانه‌های نيمه‌كاره بستر پايداری برای ساخت اسطوره نيستند. اسطوره‌سازی و شاخ  و برگ دادن به واقعيتی كه ديگر نيست هنگامی شتاب می‌گيرد كه خود آن واقعيت ديگر وجود خارجی نداشته باشد تا دروغين بودن آن شاخ و برگ‌های افزوده را رسوا كند. همه چشم‌به‌راه خبری يا گواهی نشسته‌اند كه با قطعيت دادن به مرگ بن‌لادن، راه اسطوره‌سازی را بگشايد اما اين گواه گويا ديگر بر روی زمين يافت نمی‌شود و نقش بر آب شده است؛ می‌گويند جنازه در دل درياهای دوردست است. برای نشان‌دادن همين سردرگمی و سرگردانی است كه می‌گويم: بن‌لادن زنده است مرده!

Published in: on 2011/05/09 at 10:04 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

دشواری سربه‌سرگذاشتن با «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم»

نخست‌بانوی ايران، اعظم السادات فراحی

نمی‌دانم اين نامه به دست‌تان خواهد رسيد يا نه؟ نمی‌دانم بی‌اذن شوهرتان از اينترنت استفاده می‌كنيد و اجازه‌ی خواندن نامه‌ی يك نامحرم را خواهيد داشت يا نه؟ اصلن نمی‌دانم كه مستقل از هم‌سرتان، انديشه‌ی سياسی ويژه‌ای داريد يا نه؟ منتقد اوضاع كنونی هستيد يا نه؟ خب به من حق بدهيد چرا كه تاكنون از شما هيچ حضور اجتماعی پررنگی نديده‌ام مگر چهره‌ای نيمه‌پوشيده در اجلاس سران كشورهای غير متعهد كه از قضا آن هم به جای همسرتان شرکت کرده بوديد و حضور نمايشی در همايش زنان دانش‌مند جهان اسلام (در ايران). يك نامه هم به زن حسنی مبارك نوشتيد و با درآويختن به اين كلام پيام‌بر مسلمانان كه «اگر مسلمانی فرياد كمك‌خواهی فردی را بشنود و به كمك او نشتابد؛ مسلمان نيست» از او خواستيد از مردم غزه حمايت كند.

می‌دانم كه دانش‌گاه رفته‌ايد و از مهندسی مكانيك دانشگاه علم و صنعت به دبيری فيزيك و شيمی دبيرستان‌های تهران رسيده‌ايد، اما باور بفرماييد كه با استناد به اين چند جلوه از شما (كه تكرار همان گفتمان رسمی مردسالار جمهوری اسلامی است) نمی‌توان به ويژگی يكه‌ای درباره‌ی شخصيت سياسی و انديشگانی  خود شما به عنوان يك زن دست يافت. پس روی سخنم تنها با «اعظم‌السادات» هم‌سر و مادر خواهد بود.

درست است كه هم‌سران چهره‌های برجسته در سايه‌ی نام و بزرگی شوهران خود می‌زيند و حتا كيستی خود را هم از ايشان وام می‌گيرند («زن فلانی»، «هم‌سر بهمانی») اما دست‌كم برخی از ايشان (كه از خود رای و اراده‌ای دارند) می‌كوشند در برابر اين دست‌دوم‌بودن خاموش ننشينند و خود را از زير سايه‌ی سنگين شوهر بيرون بكشند و كيستی زنانه و ويژه‌ی خود را هم به نمايش بگذارند. می‌توانم درك كنم كه شما بر پايه‌ی آموزه‌های اعتقادی خود نخواهيد يا نتوانيد حضور مستقلی در اجتماع داشته باشيد اما وضعيتی كه به‌تازگی و پس از سخنان صديقی، امام‌جمعه‌ی تهران، به آن گرفتار شده‌ايد وضعيتی بسيار تلخ و دردناك است. صديقی وضعيت شما به عنوان «يك زن انديش‌مند مسلمان» را چنين به گند می‌كشاند :

يك مرد (رييس‌جمهور) به خاطر رابطه‌ای (نافرمانی) كه با يك مرد ديگر (رهبر) پيدا كرده است ديگر نمی‌تواند به شما كه هم‌سرش هستيد دست بزند!! انگار شما يكی از اسباب و لوازم منزل هستيد كه «آقا» به احمدی‌نژاد كرايه داده و هروقت اراده كند می‌تواند حق استفاده از اين «شیء» را از او بازپس بگيرد. تلخ‌تر از همه اين است كه حتا در اين سخنان توهين‌آميز هم هم‌چنان «هم‌سر رييس‌جمهور» هستيد و نه «اعظم‌السادات فراحی».

اين روزها «يك مشت خس و خاشاك اين گوشه كنارها» هستند كه دوباره ياد مناظره‌ی معروف احمدی‌نژاد با ميرحسين افتاده‌اند، همان «بگم؟ بگم؟» معروف شوهرتان با آن لحن شرخری، همان جا كه مثلن می‌خواست هم‌سر رقيب سياسی‌اش، زهرا ره‌نورد، را رسوا كند. نمی‌دانم سرخ‌شدن چهره‌ی ميرحسين را ديديد يا نه؟ خشم يك مرد ايرانی برای دفاع از هم‌سرش را ديديد يا نه؟ نمی‌دانم آن روزها كه نظر «آقا» به نظر شوهرتان نزديك‌تر بود و او حق داشت با خيال راحت به شما دست بزند را يادتان هست يا نه؟ مثلن نمی‌دانم آن شبی كه شوهرتان از مناظره به خانه برگشت، به عنوان يك هم‌سر ايرانی به زشتی كار او اعتراض كرديد يا نه؟ يا مثلن هنگامی كه گريه‌های مادر سهراب اعرابی را می‌ديديد، به عنوان يك مادر، چيزی در دل‌تان فرومی‌ريخت يا نه؟ نمی‌دانم آن هنگام كه در خون غلتيدن مظلومانه‌ی ندا آقاسلطان را می‌ديديد، به عنوان يك زن ايرانی، به سرنوشت دردناك اين زن ايرانی و ديگر زنان ايرانی (قربانيان نظام دينی مردسالار) می‌انديشيديد يا نه؟ نمی‌دانم آن هنگام كه تظاهرات‌كنندگان باتوم می‌خوردند، آن هنگام كه زندانيان سياسی در زندان شكنجه می‌شدند، آن هنگام كه خانواده‌های زندانيان را جلوی اوين كتك می‌زدند  باز هم ياد اين گفته‌ی پيام‌بر مسلمانان می‌افتاديد كه: «اگر مسلمانی فرياد كمك‌خواهی فردی را بشنود و به كمك او نشتابد؛ مسلمان نيست»؟

نمی‌دانم كه اين روزها با اين وضعيت تلخ و خواری‌آور يعنی هم‌سری رييس‌جمهور ولايت‌مدار چه‌گونه كنار می‌آييد. اين را هم نمی‌دانم كه آيا چهره‌ی شوهرتان در برابر توهين صديقی به شما سرخ شده است يا نه. آيا هيچ واكنشی برای حمايت از هم‌سرش و خانواده‌اش بروز داده است يا نه؟ اما يك چيز را با تمام وجود می‌دانم و آن اين كه حالا ديگر هيچ زنی در هيچ كجای جهان نمی‌خواهد جای شما باشد و حتا رابطه‌ی زناشويی‌اش را هم دست‌آويز بازی‌های سياسی مردان ببيند. ديگر هيچ زنی حتا برای يك لحظه نمی‌خواهد جای شما باشد و گنگ و زبان‌بسته كناری بنشيند و دود آتشی را در چشمان خود ببيند كه شوهرش به پا كرده است.

Published in: on 2011/05/08 at 7:55 ق.ظ.  Comments (6)  

راه‌پيمايی‌ها و فروپاشی رژيم‌ها

ترجمه‌ی يادداشتی از گريم رابرتسون

چرا اعتراضات مردمی نظام‌های خودكامه را فرومی‌پاشاند؟ راستش اين اتفاق در نگاه نخست شگفت‌آور به می‌رسد، به‌ويژه اگر به ياد داشته باشيم كه قدرت‌مندان خودكامه برای حفظ قدرت از هيچ‌كاری حتا كشتن و مثله‌كردن آدم‌ها روی‌گردان نيستند. از این گذشته، اگرچه تهدید پنهان يا آشكار يورش‌آوردن به كاخ و حلق‌آويز كردن حاكم زورگو همواره وجود دارد اما احتمال اين كه حاكم خودكامه‌ای مانند چائوشسكو يا نجيب‌اله خودش را به كشتن بدهد بسيار اندك است (اندك بودن اين احتمال با توجه به جنایاتی که دیکتاتورها در دوران زمام‌داری خود مرتكب می‌شوند، شگفت‌آور به نظر می‌رسد اما این مساله را به زمان ديگری موكول می‌كنيم).

برای پاسخ به پرسش بالا، به گمان من، بايد ماهیت بنيادين حکومت استبدادی را درك كرد. اگرچه رسانه‌های خبری روی شخص «دیکتاتور» تمرکز می‌كنند، اما كمابيش همه‌ی نظام‌های دیکتاتوری در واقع ائتلافی از كنش‌گران گوناگون با منابع گوناگون هستند، از سياست‌مداران حاكم گرفته تا نخبگان ديگری چون بازرگانان، ديوان‌سالاران، رهبران سازمان‌های توده‌ای مانند اتحادیه‌های کارگری و احزاب سیاسی، و البته كارشناسان قوای قهريه مانند نیروهای نظامی و امنیتی. این نخبگان نقشی كليدی در تعيين سرنوشت نظام دارند و تا هنگامی که خود را با رهبری كنونی هم‌پيمان می‌دانند به احتمال بسيار نظام پایدار می‌ماند. در مقابل، هنگامی که این نخبگان دچار دودستگی می‌شوند و برخی از آن‌ها از نظام می‌بُرند و تصمیم می‌گیرند بخت خود را در جبهه‌ی معترضان بيازمايند، آن هنگام است كه قدرت‌مندان حاكم به خطر می‌افتند.

 

خب پس نقش اعتراضات مردمی چيست؟ مشکل این جاست که در نظام‌های دیکتاتوری منابع اطلاعاتی قابل‌اعتماد بسيار كمی وجود دارد که به این نخبگان سرنوشت‌ساز كمك كند تصمیم بگیرند كه از چه كسی حمايت كنند. اعمال محدوديت بر آزادی رسانه‌ها و حقوق مدنی و سیاسی مقدار و کیفیت اطلاعات موجود را هم برای قدرت‌مندان و هم برای معترضان محدود می‌كند. از اين گذشته، انگیزه‌های نيرومندی برای مجيزگويی حاکمان وقت وجود دارد كه تصميم‌گيری صحيح بر پايه‌ی اطلاعات موجود را دشوار می‌سازد. به همين خاطر است كه در همه‌ی نظام‌های ديكتاتوری، شايعه‌ها و گوشه‌كنايه‌ها نقش بسيار بزرگی ايفا می‌کنند.

در این شرايط، اعتراضات مردمی فرصت‌هايی بی‌نظير برای برقراری ارتباط به شمار می‌روند. به‌طور کلی، دو نوع پيام فرستاده می‌شود. پيامی كه بیش‌ترین توجه صاحب‌نظران را جلب می‌كند در سطح معترضان است كه می‌كوشند  شهروندان دیگر را متقاعد كنند که «مردمانی مانند آن‌ها» از حاکمان كنونی بيزارند و آماده‌ی اقدام عملی هستند. به همین خاطر است كه مثلن فعالان سياسی تحصيل‌كرده از سازمان‌هایی چون «جنبش 6 آوريل مصر» در محله‌های کارگرنشين تظاهرات راه می‌انداختند و سعی می‌كردند مثل بچه‌های «عادی» لباس بپوشند تا كارگران هم مردمانی مثل خودشان را در ميان معترضان ببينند.

اما پيام دیگرپیامی است كه معترضان به نخبگان كليدی می‌فرستند که بيش‌تر تمايل به حفظ وضع موجود دارند تا زيان‌ها و سودهای احتمالی ناشی از تغيير طرفين درگيری. در مورد مصر چنين به نظر می‌رسید که نخبگان كليدی از یک سو شامل «سرمایه داران ملی‌گرا» در كنار بخشی از نیروهای نظامی بودند و از سوی ديگر، حاميان خصوصی‌سازی و «اصلاحات» اقتصادی مبارک در كنار جمال پسر او. هنگامی که «رای‌دهندگان مردد»، سرويس‌های اطلاعاتی تقريبن خود مختار (مخبرات) به حمايت از جبهه‌ی سرمايه‌داران ملی‌گرا برخاستند مبارک به پایان رسید. به نظر می‌رسد بخش عمده‌ای از اتفاقات واپسين روزهای ژانویه اقدامات چهرهای سرشناس گوناگونی بود كه از تظاهرات اعتراضی استفاده می‌كردند تا سيگنال هم‌پيمانی يا روی‌گردانی خود از مبارك را منتقل كنند. این نوع سیگنال‌دهی را در علوم سیاسی امروز كم‌تر بررسی كرده‌اند اما بخش عمده‌ای از ادبيات موسوم به «دوران گذار» در نظام‌های دیکتاتوری در آمریکای لاتین و ديگر موارد موج سوم درباره‌ی همين موضوع بوده است

البته ، این نوع سیگنال‌دهی تنها از طريق اعتراضات مردمی رخ نمی‌دهد. در واقع، در دوران پس از جنگ سرد، بسیاری از ارتباط‌گيری‌ها از طریق انتخابات اقتدارگرا شكل می‌گيرد (كه آن را در مقاله‌ای كلی با هم‌كاری گريگور پاپ-الچس نشان داده‌ام). انقلاب‌های رنگی نمونه‌هايی از اين دست هستند. وقتی انتخابات اين سيگنال را مخابره می‌كنند كه جبهه‌ی مخالفان سرزنده و حاكمان وقت ضعيف هستند، اعتراض عليه دروغ‌پردازی و فساد می‌تواند به نتايجی بينجامد (صربستان، اوکراین). بر عكس، هنگامی كه انتخابات سيگنال قدرت و نظارت نظام را بدهد (بلاروس و روسیه)، بعید است كه اعتراضات نخبگان كليدی را تحت تاثیر قرار دهد.

اگر نظام‌های‌ استبدادی را به شكل نظامی ائتلافی بنگريم و از تصور تقابلی ساده ميان قدرت‌مندان خودكامه و معترضان دست بكشيم به نتايج بسيار مهمی دست می‌يابيم. مهم‌ترين نتيجه اين است كه مدل ائتلافی توضیح می‌دهد چرا اين به‌ظاهر «نيرومندان» به‌سرعت در برابر یک‌مشت بچه و کارگر به خیابان آمده سقوط می‌كنند. قدرت و صلابت حاکمان وقت در گرو هم‌پيمانان آنان است. به سخن دیگر، قدرت نظام و قدرت مخالفان متغیرهای مستقل نیستند، بلکه به ميزان زيادی به متغيرهای ديگر وابسته‌اند. هنگامی که هم‌پيمانان كليدی به نظام پشت می‌كنند، قدرت نظام به‌آنی دود می‌شود و به گفته‌ی مارک بايسينگر «امر غیر ممکن اجتناب‌ناپذیر می‌شود.»

Published in: on 2011/03/06 at 5:33 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

افشا كن

 

كمدين و مجری سابق تلويزيون جمهوری اسلامی

سيدمحمد حسينی به‌تازگی در گفتگو با برنامه‌ی پارازيت صدای آمريكا مدعی شده اسنادی از تقلب در انتخابات رياست‌جمهوری سال گذشته در اختيار دارد اما در زمان مناسب منتشر می‌كند. در ويدئوی‌ديگری كه خودش در يوتيوب گذاشته (و علت تاخيرش نخريدن دوربين فيلم‌برداری گفته شده!) با اداهايی تماشايی اعلام كرده اين اسناد را به‌تدريج و در عرض شش‌ماه منتشر می‌كند! به گمان من، سيد محمد حسينی شاهدی تلخ از قحط‌الرجال عالم سياست در جبهه‌ی اپوزيسيون ايران است. آن‌قدر سياست و سياست‌ورزی ايرانی بی‌در-و-پيكر و بچه‌بازی شده كه شومن ديروز تلويزيون جمهوری‌اسلامی با همان اداها و اطوارها، گفتمان سياسی امروز را متوجه خودش می‌كند و با وعده‌ی «داشتن اسراری در تاييد تقلب در انتخابات» مجال می‌يابد عقده‌هايش را به نمايش بگذارد. شرح سوابق مبارزاتی‌اش از همه جالب‌تر است: در بچگی كه شطرنج حرام بوده، شطرنج بازی می‌كرده و احمدی‌نژاد برای بوسيدن او در مجموعه‌ی ورزشی انقلاب، ده پانزده‌پله پايين آمده!! نارسيسيسم هم كه غوغا می‌كند: پنج‌ميليون لايك و شونصد كامنت و چهل‌هزار دوست فيسبوقی! البته كمی هم افشاگری می‌كند و آن اين كه می‌گويد كودتا از پنج و نيم سال پيش و زمانی آغاز شده كه به او گفته‌اند در صدا و سيما مدام به نام گرمسار (زادگاه احمدی‌نژاد) اشاره كند! اين كه می‌گويد اسناد و مداركی در تاييد تقلب در انتخابات دارد كه به تدريج در طی شش ماه منتشر می‌كند شائبه‌ی رذالتش را بيش‌تر مطرح می‌كند: آقای محترم خيلی‌ها به خاطر تلاش برای انتشار اسناد تقلب كشته شدند و به زندان افتادند. آن وقت شما اين اسناد را (به فرض وجود) ابزار خودنمايی و فيسبوق‌بازی خودت كرده‌ای؟ اگر راست می‌گويی و طرف‌دار جنبش هستی و اسناد و مداركی در اختيار داری، وظيفه‌ی اخلاقی و ميهنی و تاريخی‌ات حكم می‌كند كه همين روزها، نزديك بيست و پنج بهمن و التهابات مصر، آن‌ها را منتشر كنی وگرنه شيادی بيش نيستی.  برخی می‌گويند «سيد محمد حسينی (مجری برنامه‌های ويژه‌ی ماه رمضان) از آمريكا درخواست پناهندگی كرده و رسيدگی به پرونده‌اش همین حدودها (شش‌ماه) طول می کشد و او فرصت دارد با دزديدن مطالب از سایت‌های مختلف و انتشار آن‌ها در یک وبلاگ به اسم افشاگری، دليل و مدركی برای پرونده‌اش دست و پا كند تا کارش راه بیفتد» نمی‌خواهم باور كنم و از تو می‌پرسم كه آيا ممكن است كسی  به خاطر پناهندگی دست به خودكشی اخلاقی بزند و ناموس جنبش اعتراضی مردم ايران (يعنی تقلب در انتخابات را كه به خاطرش خون‌ها ريخته‌شد و زندان‌ها و تجاوزها و كتك‌ها و …) را بازيچه‌ی خويش كند؟ آيا كسی كه شرف و وجدان دارد منتظر صله می‌ماند يا  به وظيغه‌اش عمل می‌كند و در همين روزها جان دوباره‌ای می‌بخشد به به جنبش اعتراضی مردم؟ آيا اسم اين كار، منتشر نكردن فوری اسناد و مدارك تقلب، خيانت نيست. به همين خاطر است كه از تو خواهش می‌كنم به احترام خون ندا، اگر سندی از تقلب داری بی‌درنگ منتشر كنی.

 

Published in: on 2011/02/11 at 8:07 ق.ظ.  Comments (13)  

اسطوره‌ی عمليات آژاكس

 

ترجمه‌ی  مقاله‌‌ی انگليسی عباس ميلانی كه شرح مفصل‌ترش در كتاب «شاه» وی هم آمده است

 

جنگ سرد در 1324 و هنگامی آغاز شد که رهبر روسیه، ژوزف استالین، از بازگرداندن سربازانش از خاك ايران سر باز زد، سقوط شاه در سال 1357 هم سرآغازی بود بر پایان اين جنگ. اما حتا امروز هم اشباح واقعی و خيالی جنگ سرد (در شکل تاریخ مغشوش روابط ایران و آمریکا و نقش آمريكا در سقوط مصدق) هم‌چنان بر برخی گفتمان‌های دیپلماتیک درباره‌ی ایران سايه افكنده‌است. حتا می‌گويند درنگ ريیس‌جمهور باراک اوباما در پشتیبانی نيرومندتر از اپوزیسیون دمکراتیک ایران هم، دست‌كم تا اندازه‌ای، در تمایل او برای پرهيز از اشتباهات گذشته ریشه داشته است. روشن است که تنها پس از تسويه‌حساب با گذشته و بيرون‌راندن ارواح مزاحم آن می توان سیاستی دورانديشانه را شکل داد. اشغال شوروی – بريتانيايی ایران در 1320 پيدايش حزب کمونیست توده و افزایش سریع يك نگرش مانوی دوران استالین را به همراه آورد كه جهان را به دو اردوگاه تقسیم می‌كرد: اتحاد جماهیر گولاگ‌ناك كه سرزمین روشنايی بود و آمریکای مظهر شر. رهبران حزب توده در یکی از بزرگ‌ترین تظاهرات خود، با حضور بیش از صد هزار نفر هوادار، خواستار «انحلال آشيانه‌های جاسوسی امریکا» شدند. حدود سه دهه بعد، خمینی با تمجيد از دانش‌جويان فاتح سفارت آمریکا، آن‌جا را «لانه‌ی جاسوسی» ناميد. اين تشابه لغوی فراتر از يك توارد صرف بود. خمینی و هم‌پيمانانش روايت جنگ سرد را برگرفتند و صرفن «پرولتاریا» را به «مستضعف»، «امپریالیسم» را به «استکبار» و «امریکا» را به «شیطان بزرگ» تغيير دادند. اگر محروم شدن شیطان از فضل الهی به دليل سرپيچی او در برابر خداوند بود، در این الهیات سیاسی نوين هم «گناه آغازين» آمریکا نقش ادعایی‌اش در سرنگونی مصدق در1332 بود. در این قلب ماهیت كلام کمونیستی به آموزه‌های دينی آن‌چه اهميتی نداشت اين بود كه در 1330 كمونيست‌ها بزرگ‌ترین دشمن مصدق بودند، و این که تصمیم روحانیون برای مخالفت با مصدق در 1332 نقش به مراتب مهم‌تری در سقوط او داشت تا نقشه‌های سازمان سیا. پس نقش واقعی آمريكا در سقوط مصدق و حوادث پيش از آن چه بود؟ هر گونه پژوهش جدی در اسناد و مدارك بخش اعظم لفاظی‌های جنگ سرد را به باد خواهد داد. ایالات متحده نقش مهم و حتا تعیین‌کننده‌ای در حفظ تمامیت ارضی ایران در برابر نقشه‌چينی‌های شوروی داشت. استالین كه تشنه‌ی گرفتن امتیاز نفت استان‌های شمالی ایران در كناره‌ی دریای خزر بود، دستور داد دو جنبش جدایی‌طلب در ايران شكل گيرد و تهدید كرد كه اگر به امتیاز نفت شمال دست نيابد ایران را تجزیه می‌کند. بسیاری از ملی‌گرایان ایران با دادن هرگونه باجی به روس‌ها مخالف بودند. در 1325 ترومن اولتيماتومی جدی به شوروی داد و از اين كشور خواست از ایران عقب بنشيند. در نهایت نیروهای شوروی عقب نشستند و اين عقب‌نشينی اولين و آخرين بار در سال‌های پس از جنگ جهانی بود كه ارتش سرخ استالین سرزمینی را اشغال كرد و وادار به ترك آن شد. به عبارت دیگر، اگر آمريكا نبود احتمالن ایران امروزی وجود نمی‌داشت.

در 1330 که مصدق جنبش ملی کردن صنعت نفت ایران را رهبری كرد و به انحصار انگلستان پایان داد، واشنگتن در تعديل سوداهای خاك‌پرستانه‌ی لندن– نخست اشغال استان‌های نفت‌خیز ایران و سپس سازمان‌دهی کودتا برای سرنگونی مصدق – نقشی حیاتی ايفا كرد. حتا پيش از تصويب قوانین ملی‌سازی در1330، امریکا از 1328 فشار به بریتانیا را را آغاز كرده بود تا خيزش ملی‌گرايی در ایران و گوشه و كنار جهان را به رسمیت بشناسد، در قرارداد نفت يك‌طرفه‌ی 1908 بازنگری كند و به توافقی منصفانه‌تر تن دهد. بریتانیا مخالفت می‌ورزيد و آمريكا را گرفتار نوعی ساده‌دلی خطرناک می‌دانست. پس از انتصاب مصدق به نخست‌وزیری، حمايت‌های پشت‌پرده‌ی آمريكا از خواسته‌های مصدق به‌قدری فراگیر بود که بريتانيا در مکاتبات محرمانه‌ی داخلی خود بیش از یک بار به اين نتيجه‌گيری رسيد که مصدق احتمالن هم‌دست واشنگتن است. در نهایت، چرچيل در نامه ای به ترومن روشن ساخت که ادامه‌ی پشتیبانی بریتانیا از عمليات جنگی در کره منوط خواهد بود به موضع‌گيری آمریکا در حمايت از بریتانیا و علیه مصدق در ایران.

در آذر 1331، دولت ترومن در تصميمی بحث‌انگيز مقرر كرد ديگر نه جانب بريتانيا را بگيرد و نه مصدق. حتا پس از آن نيز در وزارت امور خارجه گروهی اصرار داشتند كه از مصدق حمايت شود. اما در همان هنگام تنش‌های درون اردوگاه ملی‌گرای مصدق، افزایش قدرت روحانيان مخالف رهبری او، سختی‌های اقتصادی برآمده از تحریم نفت و در نهایت، افزایش پشتیبانی حزب توده از مصدق آمريكا را متقاعد كرد که حمایت از مصدق دیگر چاره‌ی كار نيست و او ديگر آسیب‌پذیر شده است (خواه در برابر یک کودتای کمونیستی و خواه در برابر تلاش مشترك انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و سلطنت‌طلبان ایرانی برای بركناری او). مصدق بارها و بارها به مقامات آمريكايی این واقعیت را گوشزد – و حتا تهدید – كرده بود که او آخرین خاكريز در برابر کمونیسم است. حالا که ديگر مصدق ضعيف‌تر از هميشه و وابسته‌تر به حمايت كمونيست‌ها به نظر می‌رسید، آمريكا تصمیم گرفت در تلاش بریتانیا برای سرنگونی مصدق همراه شود و در عين حال به تلاش‌هايش برای يافتن راه‌حلی ميانجی‌گرانه ادامه دهد.

محمد رضا شاه پهلوی اما چندين ماه در برابر هرگونه تلاش برای بركناری غیرقانونی مصدق ايستاد. در مرداد 1332، تصمیم مصدق به برگزاری همه‌پرسی و توسل به آن برای انحلال مجلس برآمده از انتخابات زير نظر دولت خودش، بهانه‌ای را كه شاه مدت‌ها دنبالش بود، فراهم آورد. هم‌پيمانان پر و پا قرص مصدق به دو دلیل او را از همه‌پرسی برحذر می‌داشتند: يكم مشروعیت قانونی آن مشكوك بود، و دوم به شاه فرصت انتصابات ملوكانه [در ايام تعطيلی مجلس] را می‌داد يعنی اين كه مصدق را عزل و جانشينی به جايش منصوب كند. آن‌ها به سنت طولانی چنین انتصابی اشاره می‌کردند. حتا خود مصدق پیش‌تر، در نامه‌ای به شاه كه در كمال تعجب تاكنون ناديده مانده، بر قدرت شاه برای انتصابات ملوكانه گردن می‌گذارد. اما مصدق ديگر اطمينان يافته بود كه، به گفته‌ی خودش، شاه جرات عزل او را ندارد؛ او اشتباه می‌كرد. همه‌پرسی نه تنها به پهلوی جرات داد بلكه، دست‌كم در ذهن خود او، مبنايی قانونی فراهم آورد تا او نيز با تلاش برای پایان‌دادن به دوران مصدق هم‌گام شود. بی‌اعتنايی مصدق به فرمان عزل خود از سوی شاه در تاریخ 25 مرداد، دستگيری آورنده‌ی فرمان، باخبر نكردن مردم ايران از وجود چنين فرمان عزلی و در نهایت، اجازه‌دادن به وزیر امور خارجه‌ی خود [فاطمی] برای حمله‌ی لفظی به شاه و سلطنت به محض فرار پهلوی‌ها از كشور همه و همه اعمالی بودند كه مبنای قانونی مشكوكی داشتند. کشور سه روز در هرج و مرج بود – درگیری‌های خیابانی کمونیست‌ها و راستی‌ها، تظاهرات خشمگين مذهبی‌ها كه از قدرت‌گيری کمونیست‌ها در ایران نگران بودند. آن‌چه كه در 28 مرداد تومار مصدق را در هم پيچيد ترکیبی از این عوامل بود و نیز این واقعیت که روحانیت فعالانه به صف مخالفان مصدق پيوسته بودند، ارتش به طور کامل در اردوگاه شاه بود، و بازاری‌ها و طبقه‌ی متوسط ناراضی بودند و نارضايتی آن‌ها از وضعیت نامطلوب اقتصادی در ماه مرداد به اوج رسيده بود. شواهد غیرقابل انكاری هست که دولت‌های بریتانیا و آمریکا در نقشه‌های سرنگونی مصدق دست داشتند و تلاش می‌كردند از «جمعیت اجاره‌ای» استفاده كنند. نقش دقيق این جمعیت‌ها وضوح كم‌تری دارد تا اين واقعیت آشكار که در آن روزها روحانیت نیز نیروهای خود را عليه مصدق و کمونیست‌ها بسيج كرده بود. سربازان سلطنت‌طلبی که برای اولین بار از وجود فرمان عزل مصدق باخبر شده بودند چه نقشی ايفا كردند؟ نارضايتی طبقه‌ی متوسط و بازاری‌ها و و حامیان سابق مصدق چه نقشی در سقوط نخست‌وزیر داشت؟ آمريكا پيش‌تر به خاطر نقش خود عذر‌خواهی كرده است. روحانیون حاکم اما هيچ‌گاه به خاطر نقش مشابه اما بسيار مهم‌تر خود در سرنگونی مصدق از مردم ایران عذرخواهی نکرده‌اند و از آمريكا هم به خاطر جرم‌های فاحشی چون دست‌داشتن در مرگ آمریکایی‌ها يا اشغال سفارت آمریکا پوزش نخواسته‌اند. چيزی كه سرنوشت مصدق را رقم زد این بود که – بر خلاف تيرماه 1331 که تلاش برای عزل او چهار روز شورش هزاران نفری را به بار آورد، و به بازگرداندن او به مقامش انجاميد – در مرداد 1332 سیاست‌های او برايش پايگاه حمايتی کوچکی باقی گذاشته بود. در سال‌های بعد، ملی گرایان ایرانی به یک قهرمان نياز داشتند، سازمان سیا پس از فهرست بلندبالای شکست‌های شرم آور (کتاب «میراث خاکسترها»ی تیم وینر یادآوری تلخی از این شکست‌ها است) به يك پیروزی نياز داشت، مارکسیست‌های ايرانی هوادار جنگ سرد به یک چهره‌ی اهريمنی نياز داشتند – و به اين ترتيب اسطوره‌ی ساده‌شده‌ی کودتای سیا برای سرنگونی مصدق پديد آمد. شاه هم، به نوبه‌ی خود، اسطوره‌ی خودش را ساخت و خيزش ملی مرداد 32 را تاييد دوباره‌ی سلطنت خود دانست. با نشان‌دادن بی‌پايگی این اسطوره و جایگزینی آن با روايت دقیق‌تری از رخ‌دادهای واقعی در ماه‌های منتهی به مرداد 32 و اشاره به سابقه‌ی طولانی از فشار آمریکا بر شاه برای دموکرات‌ساختن كشور– فشارهايی که در دوره‌ی روزولت آغاز شد، در بخش اعظم دوره‌ی ترومن ادامه يافت، در 1336 در دولت آیزنهاور از سر گرفته شد و در دولت‌های کندی و کارتر دوچندان شد – می‌توان سیاست‌گذاران امروز و فردای آمريكا را از میراث دست‌وپاگير جنگ سرد رهانيد. روحانیون حاکم ایران خوب می‌دانند (ولی به روی خودشان نمی‌آورند) كه بدون سیاست‌های حقوق بشری جیمی کارتر نمی‌توانستند به قدرت دست يابند. آن‌ها خوب می‌دانند که سفارت آمریکا در تهران نقش مهمی در بی‌طرف‌ساختن ارتش ایران و راضی‌کردن آن برای پیوستن به خمینی و هم‌پيمانانش بازی كرد. اما هر گاه یک روزنامه‌ی آمریکایی مقاله‌ای درباره‌ی جنبش دموکراتیک ایران می‌نویسد، آن‌ها [روحانيون حاكم] دموکرات‌های ایرانی را به هم‌دستی با شیطان بزرگ متهم می‌كنند. دانستن پیشينه‌ی واقعی روابط ایران و آمریکا، پذیرش و درک اشتباهات آمریکا و به همان اندازه، پذيرش مشاركت‌های اين كشور در دست‌يابی به دموكراسی، می‌تواند به سیاستی منجر شود که سرانجام از ارواح جنگ سرد رهايی يابد. امروزه تنها یک سیاست محتاطانه و به‌دور از هياهوی خاك‌پرستانه و شرم نسنجيده می تواند راه خود را از ميان مشکلات پیچیده و به‌هم‌پیوسته‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران و رویای ایران دموکرات بگشايد. فقط يك ایران دموکراتیک، ايرانی كه به پيمان منع گسترش تسلیحات هسته‌ای ملزم باشد و در عين حال بر حقوق ایران در چارچوب این پیمان پای بفشارد، می‌تواند گره از بن‌بست هسته‌ای ایران بگشايد. اين گمان كه رژيم برنامه‌ی هسته‌ای خود را پایان می‌دهد همان‌قدر احمقانه است که تصور كنی حمایت‌نكردن از دموکرات‌های ایران آن‌ها را از خشم رژیم یا از اتهام «نوكر حلقه به گوش» و آلت‌دست آمريكا در امان خواهد داشت. توسل رژیم به این اتهامات به ماهيت بدبين و منزوی آن و هر چيز ديگری می‌تواند ربط داشته باشد اما هيچ ربطی به اقدامات آمریکا یا غرب ندارد. هنگامی كه می‌گويم حمایت از دموكرات‌های ایرانی به هیچ وجه منظورم اين نيست که آمريكا یا کشورهای دیگر در امور داخلی ایران دخالت كنند. آمریکا و جهان می‌توانند صرفن با كمك به جوان‌مردانه شدن بازی به ياری دموکرات‌های ایرانی بشتابند يعنی به رژيم هشدار دهند كه ادامه‌ی خشونت علیه مردم و رهبران دموکرات برابر خواهد بود با پيش‌رفتن به سوی انزوای کامل.

Published in: on 2011/01/27 at 5:19 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آداب‌دانی در روزگار ويكی‌ليكس

اسلاوی ژيژك

ژوكر در فيلم شواليه‌ی تاريكی

در یکی از اسناد دیپلماتیکی كه در ويكی‌ليكس افشا شده، پوتین و مدودوف به بتمن و رابین تشبيه شده‌اند. قياس مفیدی هم هست: آيا جوليان آسانژ، مدير ويكی‌ليكس، لنگه‌ی واقعی ژوكر در فيلم «شوالیه‌ی تاریکی» کریستوفر نولان نيست؟ در این فیلم دادستان منطقه، هاروی دنت (مامور قانون سخت‌گيری كه خودش فاسد و قاتل است) به‌دست بتمن كشته می‌شود. بتمن و دوستش گوردون (کمیسر پلیس) به اين نتيجه می‌رسند كه اگر قتل‌های دنت برملا شود، روحيه‌ی شهر آسيب می‌بيند، پس نقشه می‌كشند تا با نسبت‌دادن قتل‌ها به بتمن وجهه‌ی دادستان را حفظ کنند. پیام اصلی فیلم این است که برای حفظ روحیه‌ی عمومی گفتن دروغ واجب است: تنها با گفتن یک دروغ می‌توان نجات يافت. عجيب نيست كه تنها جلوه‌ی حقیقت در اين فیلم ژوكر، تبه‌کار اعظم، است. ژوكر رك و راست می‌گويد هنگامی از حمله به شهر گاتهام دست می‌كشد که بتمن نقاب خود را بردارد و هویت واقعی‌اش را نشان دهد؛ دنت برای جلوگیری از افشای هويت بتمن و محافظت از او به روزنامه‌ها می‌گويد كه بتمن خودش است – دروغی ديگر. برای به دام انداختن ژوكر، گوردون مرگ خودش را صحنه‌سازی می‌كند – باز هم دروغی ديگر.
ژوكر می‌خواهد حقیقت زیر نقاب را فاش كند و به اين باور رسيده که با این كار نظم اجتماع را نابود می‌كند. او را چه بنامیم؟ تروریست؟ شوالیه‌ی تاریکی نسخه‌ی جدید و كارآمد وسترن‌های کلاسیکی چون آپاچی و مردی که لیبرتی والانس را كشت است كه نشان می‌دهند برای متمدن‌ساختن غرب وحشی، بايد دروغ را به جايگاه حقیقت بركشاند: به سخن دیگر، تمدن را باید بر پايه‌ی دروغ استوار كرد. شواليه‌ی تاريكی فیلم بسيار محبوبی بوده است. پرسش این است که چرا الان برای حفظ نظم اجتماع نیاز دوباره‌ای به دروغ بوده است ؟
محبوبیت دوباره‌ی لئو اشتراوس را هم در نظر بگیرید: جنبه‌ای از انديشه‌ی سیاسی او که بسیار با امروز هم‌خوانی دارد تصور نخبه‌گرايانه‌ی او از دموکراسی يا ایده‌ی «دروغ واجب» است. نخبگان كه از واقعيت امور (منطق ماترياليستی قدرت) آگاه‌اند باید فرمان برانند و به مردم افسانه‌هايی بخورانند تا آنان را در بی‌خبری مبارك‌شان نگاه دارند. به نظر اشتراوس، سقراط گناه‌كار بود: فلسفه تهدیدی برای جامعه است. به‌پرسش‌گرفتن خدایان و اخلاقيات شهر وفاداری شهروندان و در نتيجه‌، پايه و اساس زندگی اجتماعی عادی را نابود می‌كند. اما فلسفه بالاترین و ارجمند‌ترين تلاش‌های انسانی هم هست. چاره‌ی كار اين بود كه فيلسوفان آموزه‌های خود را پنهان نگه دارند، كه همين كار را هم می‌كنند، و آن‌ها را «در لابه‌لای سطور» انتقال دهند. پیام پنهان و راستين نهفته در «سنت اصلی» فلسفه از افلاطون گرفته تا هابز و لاک این است که هیچ خدایی وجود ندارد، که اخلاقيات تعصب صرف است و جامعه بر پايه‌ی طبیعت نيست.
تاکنون داستان ويكی‌ليكس را به صورت مبارزه‌ای ميان ويكی‌ليكس و امپراتوری آمریکا نمایانده‌اند: آيا انتشار اسناد محرمانه‌ی دولت ایالات متحده در حمایت از آزادی اطلاعات و حق مردم برای دانستن بوده است یا عملی تروریستی و تهدیدكننده‌ی ثبات روابط بین‌الملل؟ اما نكند مساله‌ی اصلی این نباشد؟ نكند اين پيكار سرنوشت‌ساز سیاسی و ايدئولوژيك درون خود ويكی‌ليكس راه افتاده باشد: ميان عمل رادیکال انتشار اسناد محرمانه‌ی دولتی و شيوه‌ی ثبت و ضبط اين عمل در حوزه‌ی هژمونيك سياسی – ايدئولوژيك از راه‌های گوناگون از جمله خود ويكی‌ليكس؟
این ثبت و ضبط هيچ ربطی به «هم‌دستی شرکت‌های بزرگ» يعنی معامله‌ی ويكی‌ليكس با پنج روزنامه‌ی بزرگ و دادن امتياز انحصاری انتشار اسناد به آن‌ها ندارد. مهم‌تر از همه شيوه‌ی دسيسه‌مانند ويكی‌ليكس است: يك گروه مخفی از «آدم‌خوب‌ها» به «آدم‌بدها» يا همان وزارت امور خارجه‌ی آمریکا حمله می‌كند. در اين نگرش، «دشمن» همان دیپلمات‌های آمریکایی است که برای به‌دست آوردن بی‌رحمانه‌ی منافع خود حقیقت را می‌پوشانند، افكار عمومی را دست‌كاری می‌كنند و هم‌پيمانان خود را خوار می‌شمرند. «قدرت» در چنگ آدم‌بدهای بالانشين است و چيزی نيست كه در سرتاپای پيكر جامعه رخنه كرده و چگونگی کار كردن، انديشيدن و مصرف‌كردن ما را رقم زده است. خود ويكی‌ليكس هم طعم این پراکندگی قدرت را هنگامی چشيد كه مسترکارت، ویزا، پی‌پل و بانک مرکزی امریکا برای اخلال در كار اين سايت به ياری دولت شتافتند. كسی كه خربزه‌ی دسيسه را می‌خورد پای لرز برخوردی مطابق با منطق دسيسه هم می‌نشيند. (عجيب نيست كه اين همه فرضيه درباره‌ی گردانندگان «واقعی» و پشت‌پرده‌ی ويكی‌ليكس هست – سيا؟)
حالت دسيسه با متضاد ظاهری آن كامل می‌شود يعنی با مصادره‌ی ليبرال‌منشانه‌ی ويكی‌ليكس به عنوان فصلی دیگر در تاریخ باشکوه مبارزه برای «گردش آزاد اطلاعات» و حق «شهروندان برای دانستن». این دیدگاه ويكی‌ليكس را به نمونه‌ی راديكالی از «روزنامه نگاری جستجوگرانه» تقليل می‌دهد. در این صورت با ايدئولوژی فيلم‌های پرفروش هاليوودی چون همه‌ی مردان رئیس جمهور و پرونده‌ی پليكان تنها يك گام فاصله داريم که در آن‌ها دو آدم عادی از یک رسوایی پرده برمی‌دارند که پای رييس‌جمهور را هم به ميان می‌كشد و او را وادار به کناره‌گيری می‌كند. اين فيلم‌ها نشان می‌دهند كه فساد تا آن بالاها هم گسترش يافته ولی ایدئولوژی‌شان در پیام خوش پايانی جای دارد: کشور ما چه كشور بزرگی است که دو آدم عادی مثل من و تو می‌توانند رييس جمهور آمريكا، قدرت‌مند‌ترين فرد كره‌ی زمین، را به زير بكشند!
اوج قدرت‌نمايی ایدئولوژی حاکم اين است که خودش اجازه می‌دهد كدام انتقاد نيرومند به نظر برسد. امروزه به لحاظ ضديت با سرمایه‌داری هيچ كمبودی وجود ندارد. خروارها انتقاد از جنبه‌های هراس‌آور نظام سرمایه‌داری پيش‌روی ماست: کتاب‌ها، روزنامه‌نگاران جستجوگر ژرف‌بين و مستندهای تلويزيونی نام شرکت‌هايی را برملا می‌كنند که بی‌رحمانه محیط زیست ما را آلوده می‌كنند، بانکداران فاسدی که همچنان پاداش‌های چرب و چيل می‌گيرند در حالی که بانک‌های آن‌ها را با پول مردم از ورشكستگی نجات می‌دهند، کارگاه‌هايی که از کودکان هم‌چون برده‌ها کار می‌كشند و غیره. با این حال يك جای كار می‌لنگد: آن‌چه در این انتقادها به پرسش گرفته نمی‌شود چارچوب لیبرال‌دموكرات مبارزه با این زياده‌روی‌هاست. هدف (پنهان يا آشكار) اين مبارزه‌ها دموکرات‌ساختن سرمایه‌داری، گسترش نظارت دموکراتیک به حوزه‌ی اقتصاد با استفاده از فشار رسانه‌ها، تحقيق و تفحص‌های پارلمانی، قوانین سخت‌گيرانه‌تر، تحقیقات پلیسی صادقانه و غیره است. اما دم و دستگاه نهادینه‌ی دولت دموكرات (بورژوا) هرگز به باد پرسش گرفته نمی‌شود. این امر حتا برای رادیکال‌ترين اشكال «ضديت اخلاقی با سرمایه‌داری» (مثل انجمن پورتو آلگر، جنبش سياتل و غیره) هم واجب‌الاحترام مانده است.
به ويكی‌ليكس نمی‌توان اين‌گونه نگريست. از همان آغاز چیزی در فعالیت‌های اين سايت بوده است فراتر از تصورات لیبرالی گردش آزاد اطلاعات. اين چيز را نباید در سطح محتوا جستجو كرد. تنها نكته‌ی شگفت‌آور كشفيات ويكی‌ليكس این است که هیچ نكته‌ی شگفت‌آوری ندارند. آیا دقيقن همان چيزهايی را نفهميديم كه انتظار داشتيم؟ تلاطم واقعی در سطح ظواهر و صورت‌ها بود: دیگر نمی‌توان وانمود كرد چيزی را كه همه می‌دانند ما می‌دانيم نمی‌دانيم. این پارادوکس فضای عمومی است: حتا اگر همه واقعيت ناخوشایندی را بدانند گفتن آن در ملا عام همه چیز را دگرگون می‌كند. یکی از نخستين اقدامات دولت نوپای بلشویک در سال 1918 افشای سرتاپای دیپلماسی پنهان تزاری بود، همه‌ی توافق‌نامه‌های پنهان، ماده‌ها و بندهای پنهان توافق‌های دولتی. با اين افشاگری كل كاركرد دستگاه قدرت دولت را هم نشانه رفته بودند.
ويكی‌ليكس طرز كار رسمی قدرت را به خطر انداخته است. اهداف واقعی ويكی‌ليكس کثافت‌كاری‌ها و افراد مسوول آن‌ها و صاحبان قدرت نيست، به عبارت دیگر، همان قدر به خود قدرت كار دارد كه به ساختار آن. نباید فراموش کرد که قدرت تنها شامل نهادها و قوانین آن‌ها نيست بلکه شيوه‌های مشروع («طبيعی») به چالش کشیدن خود قدرت (مطبوعات مستقل، سازمان‌های غیر دولتی و غیره) را هم دربرمی‌گيرد – به قول استاد دانشگاه هندی، ساروج گيری، ويكی‌ليكس «با به چالش كشيدن مجراهای طبيعی به چالش کشیدن قدرت و كشف حقيقت بود كه قدرت را به چالش كشيد.»* هدف افشاگری‌های ويكی‌ليكس تنها شرمسار كردن قدرت‌مندان نبود می‌خواست ما را وادارد نيروهای خود را بسيج كنيم و طرزكار متفاوتی از قدرت پديد آوريم كه فراتر از محدوده‌ها و مرزهای دموکراسی نمایندگی باشد.
با این حال، درست نيست كه گمان كنيم افشای همه‌ی پنهان‌كاری‌ها ما را به رهايی خواهد رساند. اين فرض اشتباه است. بله حقیقت آزاد می‌شود، اما نه این حقیقت. البته نمی‌توان به صورت ظاهر، يعنی اسناد رسمی، اعتماد كرد اما از شايعات نقل شده در پس آن صورت ظاهر هم نمی‌توان به حقيقت دست يافت. ظاهر، چهره‌ی عمومی، هيچ‌گاه يك دورويی و نفاق ساده نيست. ای.ال.دكتروف زمانی گفت که ظاهرها تمام دار و ندار ما هستند پس بايد با دقت زیاد با آن‌ها رفتار كرد. مرتب می‌شنويم كه حریم خصوصی در حال ناپديد شدن و خصوصی‌ترين رازها در معرض کاوش همگان است. اما واقعيت خلاف آن است: چيزی که عملن در حال ناپديد شدن است فضای عمومی و كرامت همراه آن است. در زندگی روزمره به موارد بسياری برمی‌خوريم كه نگفتن همه‌چيز مناسب‌ترين كار ممكن است. در فيلم «بوسه‌های مسروقه» [فرانسوا تروفو] دلفين سيريگ تفاوت میان ادب و تدبیر را به عاشق جوانش توضيح می‌دهد: «تصور کن سهون وارد حمامی می‌شوی که در آن زنی برهنه زير دوش ایستاده. ادب حكم می‌كند كه به‌سرعت در را ببندی و بگويی: «ببخشید خانم!»، اما تدبير اين است كه در را به‌سرعت ببندی و بگويی: «ببخشید آقا!» تنها در حالت دوم است كه با تظاهر به ندیدن اندام شخص زير دوش و پی‌نبردن به جنسيت او، تدبير واقعی به نمايش درمی‌آيد.
نمونه‌ی اعلای تدبير در عالم سیاست ديدار پنهانی آلوارو كانهال، رهبر حزب کمونیست پرتغال، با ارنستو ملو آنتونس، عضو دموکراسی‌خواه ارتشيان کودتاگر بود که رژیم سالازار را در سال 1974 سرنگون كردند. وضعیت بسیار متشنج بود: از یک سو، حزب کمونیست آماده بود با تصرف کارخانه‌ها و زمین‌ها انقلاب سوسیالیستی راستين را آغاز كند (قبلن ميان مردم سلاح پخش كرده بودند)؛ از سوی دیگر، محافظه‌کارها و لیبرال‌ها خود را آماده می‌كردند تا به هر روشی (از جمله مداخله‌ی ارتش) جلوی انقلاب را بگيرند. آنتونس و كانهال با هم به توافقی رسيدند بدون آن كه اين توافق را به زبان بياورند: هیچ توافقی میان آن‌ها صورت نگرفت – در ظاهر امر آن‌ها كاری جز مخالفت با هم نكردند – اما جلسه را با اين تفاهم دوجانبه ترک کردند که کمونیست‌ها انقلاب را آغاز نخواهند كرد و اجازه می‌دهند دولت دموکراتیک «نرمال» تشكيل شود و در مقابل، نظامیان ضد سوسیالیست هم حزب کمونیست را غیر قانونی اعلام نمی‌كنند و آن را به عنوان یک عنصر کلیدی در فرایند دموکراتیک می‌پذيرند. می‌توان ادعا كرد که این دیدار پنهانی پرتغال را از جنگ داخلی نجات داد و شرکت‌کنندگان اين جلسه سال‌ها بعد هم بصيرت و تشخيص خود را درست دانستند. هنگامی که يكی از دوستان روزنامه‌نگار من درباره‌ی اين ديدار از كانهال پرسید او گفت به شرطی رخ‌دادن اين جلسه را تایید می‌كند كه آنتونس آن را انکار نكند – يعنی اگر آنتونس انکارش كرد اصلن رخ نداده است. وقتی دوست من گفته‌های كانهال را به آنتونس منتقل كرد، او هم به‌نوبه‌ی خود سكوت كرد. به این ترتیب، آنتونس با انكار نكردن آن جلسه شرط كانهال را پذيرفت و تلويحن آن را تاييد كرد. این است روش كار نجيب‌زادگان چپ در عالم سياست.
تا جایی که امروزه می‌شود رویدادها را بازسازی كرد، به نظر می‌رسد پايان خوش بحران موشکی کوبا نيز از طریق «تدبیر» به دست آمد، از طريق مراسم مودبانه‌ی تجاهل و تغافل. جرقه‌ی نبوغ کندی اين بود که وانمود كرد نامه‌ای به دستش نرسيده، حیله‌ای جنگی كه تنها به دلیل همراهی فرستنده‌ی نامه (خروشچف) موفق از كار درآمد. در 26 اکتبر 1962، خروشچف نامه‌ای به کندی فرستاد و پيشنهادی را كه قبلن از طريق ميانجی‌ها رسيده بود تاييد كرد: اتحاد جماهیر شوروی موشک‌های خود را از کوبا برمی‌چيند به شرطی كه آمريكا تعهد بدهد به اين جزیره حمله نكند. ولی فردای آن روز و قبل از پاسخ ایالات متحده، نامه‌ی ديگر و شديداللحن‌تری از خروشچف رسيد كه شروط بیش‌تری را به ميان آورده بود. در ساعت 20:05 همان روز پاسخ کندی به خروشچف تحویل داده شد. او پيشنهاد 26 اكتبر خروشچف را پذيرفت و طوری رفتار كرد كه انگار نامه‌ی 27 اكتبری وجود نداشته است. در 28 اکتبر کندی نامه‌ی سوم خروشچف را دريافت كرد كه آن توافق‌نامه را پذيرفته بود. در چنین لحظاتی که همه چیز در خطر است، ظاهرها، ادب و آگاهی از اين که یکی «دارد نقش بازی می‌كند» بيش از پيش اهميت می‌يابد.
اما اين تنها یک روی – گمراه‌کننده – سكه است. لحظه‌هايی پيش می‌آيد، لحظه‌هايی بحرانی برای گفتمان هژمونیک، که یکی باید خطر فروپاشی ظاهرها را به جان بخرد. چنین لحظه‌ای را مارکس جوان در سال 1843 توصیف كرده است. ماركس در كتاب «مشاركت در نقد فلسفه حقوق هگل»، زوال رژيم‌های ديكتاتوری آلمان در دهه‌های 1830 و 1840 را تکرار مسخره‌ی سقوط تراژيك رژيم‌های ديكتاتوری فرانسه دانست. رژیم فرانسه «مادام كه وجاهت خود را باور داشت و مجبور بود باور داشته باشد» تراژيك بود. رژیم آلمان «تنها تصور می‌كند که به خودش باور دارد و می‌خواهد كه جهان هم همان را تصور كند. اگر او به‌راستی به گوهر خودش ايمان داشت آيا … به دورويی و سفسطه پناه می‌بُرد؟ رژیم ديكتاتوری مدرن صرفن كمدين يك نظم جهانی است که قهرمانان واقعی‌اش مرده‌اند.» در چنین وضعیتی، شرم نوعی سلاح است. «بايد به فشار واقعی آگاهی از فشار را هم افزود و آن را اضطراری‌تر ساخت، بايد با عمومی‌كردن شرم آن را شرم‌آورتر ساخت.»
وضعیت امروز ما دقيقن همين است: ما رودرروی كلبی‌مسلكی بی‌شرمانه‌ی يك نظم جهانی هستيم که عواملش تصور می‌کنند به ایده‌های دموکراسی، حقوق بشر و غیره خود اعتقاد دارند. از طریق اقداماتی همچون افشاگری‌های ويكی‌ليكس، شرم – شرم ما از تحمل چنين قدرتی بالای سرمان – عمومی و شرم‌آورتر می‌شود. هنگامی که ایالات متحده در عراق مداخله می‌كند تا دموکراسی سکولار به ارمغان بياورد و نتیجه‌اش تقویت بنیادگرایی مذهبی و ایران بسیار نيرومندتر می‌شود، این نتيجه اشتباه تراژيك يك عامل صادق نيست، قضيه‌ی يك دغل‌باز كلبی‌مسلك است كه در بازی خودش شكست خورده است.

Published in: on 2011/01/21 at 9:57 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه